بزرگان سرزمین کهن : 4- فروغ فرخ زاد پنجشنبه 11 شهریور1389 4:51 قبل از ظهر

فروغ فرخ زادفروغ و چند هنرمند و شاعر دیگرفریدون فرخ زاد ، برادر فروغتشییع جنازه فروغپوران فرخ زاد ، خواهر فروغخاک سپاری فروغسنگ قبر فروغفروغ فرخ زادفروغ فرخ زادفروغ فرخ زادفروغ فرخزادفروغ فرخزادفروغ فرخ زادفروغ فرخزادفروغ فرخ زادفروغ فرخزادبهرام بیضایی در تشییع جنازه فروغاحمد شاملومهدی اخوان ثالثتشییع جنازه فروغدستخط فروغدستخط فروغدستخط فروغدستخط فروغ

مصاحبه برناردو برتولوچی با فروغ فرخ زاد

برناردو برتولوچی ، شاعر و فیلمساز ایتالیایی در سال ۱۳۴۵ چند ماه پیش از مرگ فروغ برای ساخت فیلم مستندی درباره نفت به ایران آمد و در دفتر گلستان فیلم با فروغ فرخزاد گفتگو کرد .
س. برناردو برتولوچي: چه رابطه‌اي ميان روشنفکرانِ ايراني با مکتب‌هاي ادبي و هم‌چنين با مردم‌شان وجود دارد؟
ج. اصولا رابطة ميان افراد يک جامعه موقعي مي‌تواند ايجاد بشود - يک رابطة معنوي - که يک مقدار ايده‌آل‌هاي معنوي، ايده‌آل‌هاي مشترکِ معنوي، توي جامعه وجود داشته باشد، و در جامعة ما فعلا يک همچون حالتي اصلا نمي‌تواند باشد، براي اين‌که ما در يک دورة تحول زندگي مي‌کنيم؛ يک دوره‌اي که مقدار زيادي از مسايل اخلاقي، تمام مفاهيم اخلاقي، هرچيزي که به اصطلاح پيش از اين سازندة جامعه، سازندة روحيات جامعة ما بوده، اين‌ها، همه‌اش درهم ريخته و حالا چيزهايي مختلفي جاي آن‌ها هست. حتي ميان خود روشنفکران مملکت ما هم باز رابطه وجود ندارد، به خاطر اين‌که، گفتم، آن چيزي که مي‌تواند اين رابطه را ايجاد کند، يک هماهنگي است در يک سلسله افکار، ايده‌آل‌ها، آرزوها، خواست‌ها و هدف‌ها که وقتي اين هماهنگي وجد نداشته باشد، طبيعي است که اين رابطه هم نمي‌تواند به وجود بيايد، و بنابراين اصلا رابطه‌اي نيست. يک روشنفکر ايراني تماشاچي جامعه‌اش است، يک جامعه‌اي که تقريبا بهش پشت کرده. روشنفکر آدمي است که در درجة اول يک فعاليت‌هايي مي‌کند براي يک مقدار پيشرفت‌هاي معنوي. به اين آدم‌ها بيشتر مي‌شود گفت روشنفکر تا آدم‌هايي که يک سلسله فعاليت‌هاي مثلا تکنيکي مي‌کنند، مثلا فعاليت‌هاي اقتصادي مي‌کنند، فعاليت‌ مي‌کنند براي مثلا بالارفتن يک سلسله ساختمان، به‌وجود آوردن يک سلسله کارخانه، به‌وجود آوردن يک سلسله چيزهايي که يک مقدار رفاه اقتصادي تو زندگي مردم ايجاد مي‌کند. روشنفکر، به نظر من، آدمي است که فکر مي‌کند براي حل مسايل معنوي زندگي...ما گفتيم روشنفکر ايراني -پس مسئله محلي شد، مربوط مي‌شود به ايران- من دربارة آن‌جايي که دارم زندگي مي‌کنم، و راجع به آدم‌هايي که اطرافم هستند صحبت مي‌کنم و اين مسئله را قضاوت مي‌کنم.
س. برناردو برتولوچي: به نظر مي‌رسد که فيلم شما دربارة جذام و جذامي‌ها است، اما شما قصد بيانِ موضوع و مفهومي عميق‌تر از مسئلة جذام داشته‌ايد.
ج. بله، اين طبيعي است که اگر من فقط مي‌خواستم يک فيلمي راجع به جذام درست کنم، خُب، يک فيلمِ محدود به مسئلة جذام و جذام‌خانه مي‌شد، يک فيلم جدي مي‌شد، ولي اين محل براي من يک نمونه‌اي بود، يک الگويي بود از يک چيز کوچک و فشرده شده‌اي از يک دنياي وسيع‌تر با تمام بيماري‌ها، ناراحتي‌ها و گرفتاري‌هايي که در آن وجود دارد، و من وقتي که مي‌خواستم اين فيلم را بسازم سعي کردم که به اين محيط با يک همچو ديدي نگاه کنم.
س. برناردو برتولوچي: آيا در ايران با مسايل زيادي روبه‌رو هستيد؟
ج. طبيعي است. اگر که اسم اين دوره را بشود گذاشت دورة شلوغ خُب، پس بايد گفت که ما به انتظار نتيجة بالارفتنِ اين ساختمان‌هايي هستيم که به اصطلاح براي ايجاد يک مقدار پيشرفت مملکت لازم است، و منتظر نتيجة اين بالا رفتن‌ها، و اين ساختن‌ها هستيم.
از کتاب شناخت نامة فروغ - شهناز مرادي کوچي- نشر قطره ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نقد فروغ فرخ زاد بر دفترِ شعر « آخر شاهنامه »  
مقاله ی حاضر  از «  مجله « ایران آباد » شماره ی هشتم ، آبان ماه 1339 و آرش قدیم ، شماره ی فروغ ،13. » انتخاب شده است :
 
آخر شاهنامه نام سومین مجموعه شعریست که مهدی اخوان ثالث (م.امید) در تابستان سال گذشته منتشر کرده است . تولد این نوزاد آنچنان آرام و بی سر و صدا بود که توجه منتقدان محترم هنری را ، که مطابق معمول سرگرم دسته بندی و نان قرض دادن به یکدیگر بودند، حتی به اندازه ی یک سطر هم جلب نکرد. و تقریباً، جز یکی دو مورد ، هیچ یک از مجلات ماهانه یا غیر ماهانه ادبی که در تمام مدت سال گوش خوابانده اند تاببینند در دیار فرنگ چه می گذرد ، و مثلاً امروز روز تولد یا مرگ کدام نویسنده درجه اول یا درجه سوم است ، که با عجله آگهی تسلیت و تبریک را از مجله های خارجی ترجمه کنند و به عنوان اخبار ناب هنری در اختیار مردم هنر دوست تهران بگذارند، کوچکترین عکس العملی از خود نشان ندادند . گو اینکه توجه و عکس العمل آنها ، با ماهیت های شناخته شده شان، نمی تواند افتخاری برای کسی باشد. و اکنون من که فقط یک خواننده ی ساده هستم ، پس از یکسال، می خواهم که درباره این کتاب به گفتگو بپردازم . کار من نقد شعرنیست، من این کتاب را آنچنان که هست می نگرم . نه آنچنان که خود می پسندم .
« آخر شاهنامه » نامی کنایه آمیز است . کنایه ای بر آنچه که گذشت ، بر حماسه ای که به آخر رسید . آشیانی که در باد لرزید. رهروی که جای قدم هایش را برف ها پوشاندند ، ساعتی که قلب شهری بود و ناگهان از تپیدن ایستاد، و مردی که بر جنازه ی آرزو هایش تنها ماند .
در این کتاب یک انسان ساده ، که از قلب توده ی مردم برخاسته ، و در قلب توده ی مردم زندگی کرده است ، حسرت و تأسف های پنهانی آنها را با صدای بلند تکرار می کند و سخنانش طنین گریه آلود دارد .
این کتاب سرگذشت سرگردانی های فردی ست که روزگاری غرور و اعتمادش  را در کوچه ها فریا می کرد و اکنون تا نیمه شب سر بر پیشخوان دکه ی می فروشی می گذارد و در رخوت مستی ، نا امیدی ها و سرخوردگی هایش را تسکین می بخشد . در این کتاب گرایش شاعر بیشتر بسوی مسائل اجتماعی ست و با افسوسی پر شکوه  از زوال یک زیبایی شریف و مظلوم و یک حقیقت تهمت خورده و لگد مال شده یاد می کند . کلمات و تصاویر ، همچون گروهی از عزاداران ، در جاده های خاکستری رنگ شعر او بدنبال یکدیگر پیش می آیند و سر بر دریچه ی قلب انسان می کوبند .
در قطعه ی « نادر یا اسکندر» ، که اولین شعر این کتاب و ازجمله شعر هاییست که با زندگی عمومی اجتماعی امروز ما رابطه ی مستقیمی دارد ، او با بی اعتمادی و خشم به اطرافش می نگرد و در یک احساس آزرده و عصبانی عقده ی خود را می گشاید :
نادری پیدا نخواشد ، امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
در قطعات ساعت بزرگ ، گفتگو ، آخر شاهنامه ، پیغام ، برف ، قاصدک و جراحت ، انسان پیوسته این جریان خشمگین و متنفر و ناباور را احساس می کند .
در قطعه ی « آخر شاهنامه » ، که یکی از زیبا ترین قطعات این کتاب و بی گمان یکی از قوی ترین شعر هاییست که از ابتدای پیدایش شعرنو تا بحال سروده شده است ، او حماسه ی قرن ما را می سراید. از دنیایی قصه می گوید که در آن روزها خفقان گرفته ، زندگی له و فاسد شده و خون ها تبخیر گشته است . قصه ی تنهایی انسان هایی را می گوید که علی رغم همه  جهش های مبهوت کننده ی فکری شان در زمینه های مختلف ، با معنویتی حقیر و ذلیل سر و کاردارند :
هان کجاست
پایتخت این دژآیین قرن پر آشوب
قرن شکلک چهر
بر گذشته از مدار ماه
لیک بس دور از قرار مهر .
انسان هایی که به فردایشان امیدی ندارند ، تهدید شده و بی اعتمادند و خطوط زندگی شان گویی بر آب ترسیم شده است . انسان هایی که در قلب یکدیگر غریبند ، در سرگردانی یکدیگر را می درند و از فرط بیماری به تماشای اعدام محکومین می روند .
قرن خون آشام
قرن وحشتناکتر پیغام
کاندر آن با فضله ی موهوم مرغ دور پروازی
چار رکن هفت اقلیم خدا را در زمانی بر می آشوبند .
او در فراموشی خواب مانندی که چون طغیان آب سراسر اندیشه اش را فرا می گیرد با نگاهی مجذوب و سحر شده در زیبایی های گذشته ، که اکنون بی حرمت و لگد مال شده اند ، خیره می شود و با غروری ساده لوح و خوشبین که حاصل آن خیرگیست ، ناگهان فریاد می کشد :
ما برای فتح سوی پایتخت قرن می آییم
ما
فاتحان قلعه های فتح تاریخیم
شاهدان شوکت هر قرن
ما
یادگار عصمت غمگین اعصاریم
و سر انجام در سردی و تاریکی محیطش ، که از لاشه و زباله انباشته شده است ، چشم می گشاید و بن بست را می بیند ، اکنون دیگر «فتح» آن معنای پیر و کهنه ی خود را از دست داده است ، یک قلب را نمی توان چون طعمه ای در میان صدها هزار قلب تقسیم کرد . با یک قلب نمی توان برای صدها هزار قلب بی پناه و سرگردان خوشبختی و آرامش خرید . او چنگش را که آواز فتح می خواند سر زنش می کند و به تسلیم و خاموشی می گراید :
ای پریشانگوی مسکین، پرده دیگر کن
پور دستان جان ز چاه نابرادر در نخواهد برد
مرد مرد او مرد
داستاد پور فرخزاد را سر کن .
پیغام ،گفتگو، قاصدک ، برف و جراحت ، باز گو کننده ی این تسلیم درد آلودند . اندیشه ی او چون خوابگردان  در سایه های عطر آگین بهاری دور و متروک سیر می کند ، اما او موجودی بازگشته و در بن بست نشسته است . او دیگر سر جستجو ندارد ، زیرا که راه ها هر یک به سرابی منتهی شدند و درخشش های مبهم سیلاب نوری بدنبال نداشتند :
ای بهار همچنان تا جاودان در راه
همچنان تا جاودان بر شهر ها و  روستا های دگر بگذر
بر بیابان غریب من
منگر و منگر .
    « پیغام »
من خواب دیده ام
تو خواب دیده ای
او خواب دیده است
ما خواب دیـ ...
-         بس است .

                                             « گفتگو »
چرکمرده صخره ای در سینه دارد او
که نشویدهمت هیچ ابر و بارانش
پهنه ور دریای او خشکید
کی کند سیراب جود جویبارانش ؟
با بهشتی مرده در دل، کو سر سیر بهارانش ...
                                            « جراحت »

در شعر های میراث ، مرداب، قصیده – که جنبه ی خصوصی تری دارند – او در عین حال که به درون خود و و درون زندگی اش می نگرد گویی از هزارن قلب گفتگو می کند .
« میراث » اعتراض خشم آلودی ست به فقر مادی و معنوی جامعه ما و اشاره ای به تلاش های فردی و اجتماعی بی حاصلیست که برای ریشه کن کردن این بیماری از دیر باز آغاز شده و هر گز به نتیجه ای نرسیده است .
قلب او در این شعر چون بغض کهنه ای در گلوی کلمات می لولد و گویی هر لحظه می خواهد که منفجر شود :
سالها زین پیش تر من نیز
خواستم کین پوستین را نو کنم بنیاد
با هزارن آستین چرکین دیگر ، بر کشیدم از جگر فریاد
این مباد ، آن باد ...
پوستین سمبل معنویتی فقر زده و پوسیده است . او نو کردن آن را طلب می کند ، نه به دور انداختن آن و قبول جبه های  زربفت و رنگین را ، که ظاهر پرستی و زر دوستی جامعه را نشان می دهد :
کو ، کدامین جبه ی زربفت رنگین می شناسی تو
کز مرقع پوستین کهنه ی من پاک تر باشد ؟
با کدامین خلعتش آیا بدل سازم
که م نه در سودا ضرر باشد ؟
او در این شعر با سادگی یک انسان خوب از پدرش ، از محرومیت ها و محدودیت های زندگی یک فامیل کوچک ، از تنها بودن در بدوش کشیدن بار این میراث ، و از هزارن درد شرمگین و رو پوشیده ، دریچه ای به ما نشان می دهد . این شعر سرشار از غزت نفس و بزرگواری روحیست که جلال و شکوه زندگی را به هیچ می شمرد و برق سکه فریبش نمی دهد و با فقر خود می سازد :
آی دختر جان
همچنانش پاک و دور از رقعه ی آلودگان میدار .
قصه ی مرداب داستان بی حاصل و مرگ در هشیاری است . درد دل مردمیست که در کوچه ها ، گویی محکومینند که به سوی قتلگاه خویش می روند ، مردمی که جنبش و تحرک می خواهند ، اما در انبوهشان موج و حرکتی نیست ، و چون دری که سالها بر پایه ای نچرخیده باشد با تنبلی و بی حالی انتظار وزشی را می کشند ، مردمی که سکوت محیط زندگی شایستگی ها و جوشش هایشان را مکیده است . مردمی که ساعت ها در حاشیه ی میدان ها می ایستند و صعود و سقوط فواره ای رنگین را با چشمانی مبهوت می نگرند و در مرز برخورد دو تمدن راه هایشان را گم کرده اند و در خلأ وحشتناک بیابانی که بر آن نام شهر نهاده اند ، به لذت های بیمار و آلوده پناه برده اند :
روزها را همچو مشتی برگ زرد پیر و پیراری
می سپارم زیر پای لحظه های پست
لحظه های مست یا هشیار
از دریغ و از دروغ انبوه
از تهی سرشار
و شبانرا همچو مشتی سکه های از رواج افتاده و تیره
می کنم پرتاب
پشت کوه مستی و اشک و فراموشی .
در غزل 1 ، غزل 2 ، غزل 3  و دریچه ها ، او عشق را به شکلی ساده و نجیب و با احساسی عمیق توصیف می کند ، عشق دراندیشه ی او ، اوجی تابناک و پاکیزه دارد و چون پناهگاه مطمئنی خود را در تاریکی عرضه می کند .
در طلوع ، خزانی ، بازگشت زاغان ، او با تصاویری بدیع به توصیف طبیعت می پردازد . او اندوه غروب را از دریچه ی تازه ای می نگرد و شعر بازگشت زاغان در  زیبایی و شکوه اندوهگینش گرایشی به قصائد متقدمین دارد . طلوع هم از نظر مضمون بسیار تازه ، زنده و گیراست . هم جنبه ی فکری آن قوی ست و هم به زندگی گروهی از مردم نزدیکی بسیاری نشان می دهد . و این زبانی ساده و دلتنگ دارد و کلمات با طنین موسیقی مانندشان چون جوی آب درخشان و شفافی که در بستر احساس او جاری می شوند . ایماژها یا تصاویر ذهنی او خاص شعر اوست و قدرت بیان کننده ی وسیعی دارد :
در سکوتش غرق
چون زنی عریان میان بستر تسلیم ،
اما مرده یا در خواب ...
نکته ای که بیش از هر چیز در شعر او قابل بحث است زبان اوست . او به پاکی و اصالت کلمات توجه خاص دارد . او مفهوم واقعی کلمات را حس می کند و هر یک را آنچنان بر جای خود می نشاند که با هیچ کلمه ی دیگری نمی توان تعویضش کرد ، او با تکیه به سنت های گذشته ی زبان و آمیختن کلمات فراموش شده ، به زندگی امروز ، زبان شعری تازه ئی می آفریند . زبان او با فضای شعرش همآهنگی کامل دارد . کلمات زندگی امروز وقتی در شعر او ، در کنار کلمات سنگین و مغرور گذشته می نشینند ناگهان تغییر ماهیت می دهند و قد می کشند و در یک دستی شعر، اختلاف ها فراموش می شود . او از این نظر انسان را بی اختیار بیاد سعدی می اندازد . من راجع به زبان شعری او یکبار دیگر هم صحبت کرده ام و اکنون تکرار نوشته های گذشته برایم اندکی مشکل است و بی آنکه خود را پیرو این زبان بدانم کوشش او را می ستایم و او را در راهی که پیش گرفته است موفق و پیروز می بینم .
راجع به شعر اخوان و زبان شعری او بسیار  می توان نوشت و من با وقت کوتاهی که داشتم تنها به توصیف پاره ئی از خصوصیات شعر او پرداختم . اخوان یکی از چهره های درخشان شعر ماست و آنچه که تابحال چاپ کرده است شایسته احسان و تحسین است .

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتگو با آیدین آغداشلو درباره فروغ فرخزاد

آشنایی شما با فروغ فرخزاد از چه زمانی آغاز شد؟
ـ آشنایی من با فروغ فرخزاد به واسطه یک دوست آغاز شد. دوستی که مهرداد صمدی نام داشت و همراه همسرش از دوستان بسیار نزدیک فروغ به شمار می آمدند و همین طور دوستان صمیمی من. در نتیجه ما با هم آشنا شدیم و برای من بسیار باعث افتخار بود که با شاعر مهم دوران خودم آشنایی نزدیک داشته باشم. این آشنایی تا وقتی که او درگذشت ادامه پیدا کرد و هر لحظه و هر روزش برای من مغتنم بود.
این آشنایی از چه مقطعی بود ؟ قبل از چاپ دفتر "تولدی دیگر" یا بعد از آن؟
ـ بعد از انتشار "تولدی دیگر". سالی که من با او آشنا شدم احتمالا ۲۴ – ۲۵ سال بیشتر نداشتم. ما آن زمان مجله اندیشه و هنر را در می آوردیم که مجله ادبی بسیار معتبری بود و یکی دو سال بعد از شروع این کار بود که با او آشنا شدم.
در مورد فروغ اولین خصوصیتی که به ذهن تان می آید چیست؟ چیزی که با هر بار یادآوری او بلافاصله به ذهن تان خطور می کند؟
ـ خنده خیلی قشنگی داشت. این عمده ترین چیزی است که دائما به خاطر می آورم. ولی ببینید ممکن است شما با کسی که مثلا شاعر مهمی است آشنا شوید ولی این آشنایی دوستی شما را تضمین نمی کند.
مهم بودن یک شاعر یا نقاش اثر عمده ای در تداوم یک رابطه ندارد. برای خیلی ها بسیار ارزشمند بود که هنرمندی در ابعاد فروغ فرخزاد را از نزدیک بشناسند ولی این به تنهایی واقعا کافی نبود. به خاطر خصوصیت شاعری و یگانه بودن طبع و سرشت اش این بسیار جذاب بود که آدم بشناسدش، ولی این دوام نمی آورد مگر اینکه صفات دیگری در کار می آمد.
فروغ اگر با کسی طرح دوستی می ریخت دوست بسیار خوبی بود. به پای او می ایستاد. محضر بسیار مطبوعی داشت. خیلی بامزه بود. می توانست هر کسی را که دوست نداشت دست بیندازد و بامزه هم این کار را می کرد. در دوستی تقریبا سنگ تمام می گذاشت و در مجموع همه خصلت های مردانه دوستی بین دو مرد را داشت. در واقع عنصر زنانه اش را به دوستی تحمیل نمی کرد. نه از آن سوءاستفاده می کرد و نه اجازه می داد این عنصر باعث تضعیف دوستی اش شود. درعین حال طبیعتا زن مردانه ای نبود. یعنی عنصر زنانه اش را با وجود این که به دوستی اش تحمیل نمی کرد ولی در تمام حرکاتش این خصوصیت متبلور بود. مخفی و پنهانش هم نمی کرد.
بین شما و فروغ فرخزاد ، چه خصوصیات مشترکی وجود داشت که باعث ادامه این دوستی می شد؟
ـ طبیعتا من به عنوان یک جوان ۲۳ ساله با بانویی در آن اندازه و ابعاد و اعتبار و شهرت نمی توانستم یک رابطه برابر برقرار کنم. اما اگر این رابطه به یک دوستی نسبتا مساوی تبدیل نمی شد به آن رابطه هایی شبیه می گشت که فروغ با خیلی ها داشت. یعنی رابطه مرید و مرادی. کسانی که دوروبرش بودند و خودشان را منصوب به او می کردند . حتی بسیاری از هنرمندان همان دوره، شعرا یا روشنفکران طراز اول آن دوران در نهایت پستی طبع خودشان را در قواره بیشتر از یک دوستی معمولی به او منصوب می کردند.
وقتی که کتاب "تولدی دیگر" را به ا.گ تقدیم کرد یک آقای گوینده رادیو تلویزیون که اسمش با همین ا. گ آغاز می شد ادعا کرد که فروغ این کتاب را به او تقدیم کرده است.
من خصوصیت خیلی چرک و پستی در رفتارهای آدم های اطرافش دیدم و همیشه تعجب می کردم که او با چه بزرگواری این پستی طبع و دروغ را تحمل می کند. چون که به گمان من او همیشه زنی مستقل، معتبر و با وفاداری به انتخاب های مهم زندگیش بود. به واقع هر کسی غیر از این بگوید به نظر من دروغگویی بیش نیست. و این بحث هایی که در اطراف شخصیت فروغ بعدها یا همین الان به صورت سلبی مطرح می شود پایه ای جز دروغ ندارد.
دروغی که آدم ها اول به خودشان می گویند و بعد آنقدر به خودشان این دروغ می قبولانند که باورش می کنند. نقاط مشترک واقعا قابل توجهی بین ما وجود داشت. من نقاش بودم، یک نقاش روشنفکر که فقط کارگر نقاشی نبود، می دانستم در این حوزه چه می گذرد. این به نظرم برای فروغ یک امتیاز بود. البته او دوستان نقاش معتبر دیگری هم داشت مثل سهراب و خیلی های دیگر. تحسین بی حد مرا نسبت به خودش با خوشحالی می پذیرفت. ما چون یک مجله ادبی در می آوردیم در نتیجه مباحث مربوط به فرهنگ و شعر معاصر، مباحث معمولی بود که بین ما رد و بدل می شد در نتیجه در آن هم وجه مشترک عمده ای را سراغ می کردیم.
بهرحال من جوان خیلی خوش قیافه ای هم بودم (می خندد) ولی این خوش قیافگی هیچ تاثیری و ربطی در دوستی ما نداشت. من هیچ وقت بیشتر از یک حدی به خودم اجازه ندادم که به ساحت او نزدیک شوم و اگر اجازه می دادم هم شاید نمی شد. این را می گویم تا از مقوله کسانی که اشاره کردم نباشم.
در آن دوره زنان زیادی بودند که در حوزه های مختلف هنری فعالیت می کردند اما هیچ کدام مثل فروغ فرخزاد این افسانه ها در موردش شکل نگرفت. من البته نمی خواهم در مورد صحت و سقم این افسانه ها صحبت کنم چون بی گفتگو معلوم است که بر بنیان راست بنا نشده اند. چیزی که برای من جالب است خاص بودن فروغ فرخزاد است، اینکه بعد از همه این سال ها هنوز هم که هنوز است همان میزان توجه و حساسیتی که در زمان حیاتش نسبت به او وجود داشت حالا هم هست. شما فکر می کنید علت چیست؟
ـ علتش همیشه برای من هم یک سئوال بوده، این که یک هنرمند چطور اسطوره می شود. گمان می کنم از میان صدها علت، دو سه علت را بیابیم. دلایلی که قطعا فروغ فرخزاد آنها را داشت. در میان شاعران دوران خودش شعر او خاص بود. یادمان باشد درباره چه سال هایی داریم صحبت می کنیم. درباره سال های دهه ۴۰.
وقتی که هنر "متعدد" و "متعهد" و چپ روی و چپ زدن مرسوم همه بود. نمی خواهم بگویم فروغ چپ روی نمی کرد، نه ،فروغ دست راستی نبود، او هم مثل هر روشنفکری حتما یک حسی از عدالت خواهی در مجموع داشت، ولی مثل اخوان و شاملو و خیلی های دیگر، تقریبا اکثریت قریب به اتفاق سخنگوی چپ روشنفکری نشد.
در واقع فروغ شعرش را به صورت یک ترنم و زمزمه شخصی در آورد و از این نظر است که شاید با سهراب شباهت هایی داشته باشد. او در شعرش درباره خودش صحبت کرد و درباره جهان به داوری نشست. شعرهای عاشقانه اش از "تولدی دیگر" به بعد زیاد نیست، شعرهای تغزلی دارد ولی شعرهای عاشقانه که به نام و نشان باشد ــ مثل شاملو که مدام اسم آیدا را می آورد ــ در آثارش نداشت. چون چنین آدمی نبود.
من فکر می کنم در فضایی که این چنین سیاست زده و چپ زده بود این نوع شعر فروغ فرخزاد نمایش و جلوه دیگری داشت و در جهانی که همه داشتند درباره یک "او" که یا جفا کرده یا وفا کرده یا دارد می آید یا دارد می رود سخن می گویند، او چنین چیزی را مشغله اصلی اش قرار نداد. زبان شاعرانه خاصی داشت. زبانی که هیچ کس در آن زمان نداشت. نه زبان مطنطن خراسانی اخوان را داشت یا زبان ساخته شده شاملو و شاید ـ این داوری شخصی من است ــ در تمام این سالیان از ۱۳۳۰ که بالاخره حافظه ام درست کار می کند تا به امروز اگر بخواهم دو شاعر مهم را در شعر معاصر ایران انتخاب کنم یکی اش حتما نیما است و یکی هم حتما فروغ فرخزاد. چون هر دوی اینها دارند در باره اندوه خودشان صحبت می کنند و جهان را با نگاه دیگرتری نگاه می کنند.
جنبه دیگر مسئله ستیزه جویی فروغ بود. حالا من نمی گویم که با آداب اجتماعی ستیزه می کرد، نه، اما در بسیاری از شعرهایش ما متوجه نوعی از تناقض می شویم میان آن نوعی که زندگی می کند و آن زندگی آرمانی که پشت سر گذاشته. در واقع میان حال و گذشته نوعی آمد و شد هست.
در خیلی از شعرهایش به چیزهای خیلی ساده ای مثل صدای چرخ خیاطی یا به هم خوردن دیگ ها و قابلمه ها اشاره می کند و با دلتنگی از آنها یاد می کند. بنابراین منظورم از ستیزه جویی واقعا این نیست که همه چیز را به هم بریزد و به کلی از گذشته و از موقعیت معمول خودش جدا شود، ولی در عین حال استقلال خودش را حفظ کرد. کار کرد و وابسته به کسی و جایی نبود، این استقلال بسیار برایش مهم بود.
نکته دیگر مسیری بود که طی کرده بود. این مسیر، مسیر جالبی بود که از یک شعر خیلی ساده تغزلی شروع کرد و رسید به جایی که هم زبانش و هم نحوه تفکرش و هم تخیلش به کلی متحول شد. بنابراین مسیر رو به تکامل او هم به نظر من مولفه مهمی بود. شاید اگر جستجو کنیم علت های دیگری هم می توانیم علاوه کنیم ولی بخاطر همین چیزهاست که اسطوره شد.
البته او تنها نبود. خود شاملو هم اسطوره شد و اخوان ثالث هم شاید کمتر. بنابراین به محض این که هنرمندی اسطوره می شود در ذهن تاریخ جاری شده و زندگیش با مرگ قطع نمی شود. شاعرانی هستند که واقعا مردند و شاعرانی هستند که اصلا نمردند و شاعرانی را هم من می شناسم که در حال مرگ اند. من فکر می کنم آن هاله اسطوره ای که گرداگرد احمد شاملو هست، دارد کمرنگ می شود.
در مورد فروغ این هاله تا بحال دوام آورده. از سوی دیگر فروغ به نوعی نماینده جایگاه و تصور زنان دوره خودش شد و این تصور به صورت مداوم تقریبا ادامه پیدا کرد و در روح زنان و دختران این سال ها جاری شد. او با قرارداد نوشته ناشده ای به نماینده معنوی بخش قابل توجهی از زنان روشنفکر ما تبدیل شد و هنوز هم هست. این، جز شاعر خوب بودن فروغ است.
بر اساس شعرها و نوشته هایی که از فروغ فرخزاد به جا مانده او زندگی غمناکی را پشت سر گذاشته است، تنهایی های وحشتناکی که بسیار اذیتش می کرد و من شنیدم که گاهی این تنهایی و افسردگی منجر به این می شد که چند روز متوالی در را به روی کسی باز نکند.اما آدم های آشنا با فروغ اکثرا از شادابی و سرزندگی او یاد می کنند و این کمی عجیب است. شما در رفتار او متوجه این تناقض می شدید یا شاهد آن زندگی غمناک بودید؟
ـ زندگی فروغ فقط غم انگیز نبود. مالامال بود از لحظه های نشاط، جستجو، کنجکاوی و به دست آوردن امتیاز و امکاناتی که او را شاد می کرد، مثل امکان فیلم ساختن یا آدمهایی که کشف می کرد و دوست می داشت.
نیروی عظیمی در درون او بود و او را سر پا نگه می داشت تا بتواند با مشکلات متعدد روبرو شود. ولی قطعا این اشاره درستی است. روزهای پیاپی و لحظه های زیادی داشت که خیلی تلخ می شد. در تلخی معمولا در را به روی خودش می بست و آن را با کسی قسمت نمی کرد. به همین دلیل است که من از او در طول سال هایی که شناختمش شکوه و شکایتی نشنیدم چز یکی دو بار که از رفتار اهل محل و همسایه ها شکایت می کرد یا پاسبان هایی که مزاحمش می شدند.
گاهی اوقات همسایه ها چیزی را آتش می زدند و توی خانه اش می انداختند یا بارها و بارها پاسبان ها به بهانه های واهی آمده و مزاحمت ایجاد کرده بودند. اینها چیزهای خیلی عادی بود ولی مطمئنا غمگینش می کرد و احساس خاص بودن به معنای انگشت نما بودن به او می داد. اگرچه زن جنگنده ای بود ولی اینها احساسات مطبوعی نیستند.
مسائل شخصی و درونی خودش و بالا و پایین های رابطه های عاطفی اش را هرگز اظهار نمی کرد. من تا به این لحظه که دارم درباره اش فکر می کنم ندیدم به دلبستگی خیلی زیادش به آدمی که دوستش می داشت اشاره ای کرده باشد. این چیزها را حوزه شخصی خودش می دانست، هر چند در جامعه روشنفکری آن دوران، آدم صاحب حوزه شخصی نمی شد ولی با علم به این موضوع، مسائل شخصی خودش را سعی می کرد شخصی نگه دارد، در عین اینکه به مختصات جامعه روشنفکری واقف بود ولی اگر چیزی را نمی پذیرفت می توانست با طنز به مقابله خودش اکتفا بکند و وارد بحث های وقت گیر نشود.
مناسبات جامعه روشنفکری در دهه ۳۰ و ۴۰ تکرار شدنی نیست. چون آن زمان جمع های روشنفکری بیشتری وجود داشت و ارتباطات گسترده تری بود. نقش فروغ در این جمع ها چه بود و همین طور میزان تاثیرگذاری و تاثیرپذیری ؟
ـ در این حلقه های روشنفکری فروغ یکی از سردمداران بود. هم مرید زیادی داشت و هم...
یعنی آدم مرید پروری بود؟
ـ دوست داشت که آدم هایی اطرافش باشد. نه به شدت جلال آل احمد و نه به انزوای کسانی دیگری که اصلا این خصلت را نداشتند. ولی دوست داشت اطرافش شلوغ باشد. بسیار تاثیرگذار بود قطعا ، ولی به اندازه ای که تاثیرگذار بود، ندیدم تاثیر بگیرد.
شاید همکاری با ابراهیم گلستان در اعتلای زبان شعری اش موثر بود ولی من به وضوح کسی را نمی شناسم که بگویم فروغ از او تاثیر گرفت.این تاثیری هم که از ذهن و زبان گلستان گرفت، تاثیر مستقیمی به مثابه رابطه شاگرد و معلمی نبود نه، این حضور و دیدگاهی که با آن همجوار شده بود این امکان را فراهم آورد که کارش را جدی تر بگیرد دقیق تر کار بکند. شاید به علت حضور ابراهیم گلستان بود که دیگر آدمهای پرت را نپذیرفت به این ترتیب بله، شکر خدا از تاثیرهای سوء مصون ماند.
اینکه فروغ "دیوار"، "اسیر" و "عصیان" چطور تبدیل می شود به فروغ "تولدی دیگر" و "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" یکی از سئوال های اساسی در مورد فروغ فرخزاد است. درست است که ابراهیم گلستان در جایی گفته است اگر من می توانستم این قدر در زندگی یک آدم تاثیرگذار باشم روی زندگی خودم تاثیر می گذاشتم اما به نظر شما واقعا چه چیزی باعث این تحول شد؟
ـ تحولش در دو سه وجه صورت گرفت ولی یک وجهش در تداوم شعرهای قبل از تولدی دیگر ادامه پیدا کرد و آن جنبه مقابله گر با دروغ ، پلیدی و حماقت است.
واقعا حضور ابراهیم گلستان اینقدر کارساز بود؟
ـ بله من فکر می کنم فروغ اگر قرار بود از نادر نادرپور تاثیر بگیرد ــ که احتمالا هم مقداری گرفته بود ــ این فروغ فرخزادی که ما می شناسیم نمی شد. او نیاز به یک فضایی داشت ــ من گلستان را بخشی از این فضا می شناسم ــ...
یا در واقع کسی که این فضا را در اختیار فروغ گذاشت.
ـ بله، کمک کرد این فضا را به دست بیاورد. خب فقط خود ابراهیم گلستان نیست.همراه ابراهیم گلستان بهمن محصص هم می آید که از روشنفکران ممتاز زمان خودش و دوست نزدیک فروغ بود. یا هنرمندان دیگری که در سینما شناخت و اصلا کشف سینما به نوعی به فضایی که ماحصل حضور ابراهیم گلستان بود مرتبط می شود.
من قسمتی از شعر و احساساتی بودن و غمگین بودنش را در امتداد همان شعرهای قبلی فروغ می دانم، اما در قسمتی دیگر با نگاه گسترده تری به جهان نگاه می کند، وقتی این جهان و ابعاد مختلفش را کشف کرد شعرش ارتقاء پیدا کرد. یا این که با لغات بهتری کار کرد و این زبان را در یک کشف مجدد به صورتی در آورد که یک شاعر نیاز دارد.
متوجه شد ممکن است آدم حواسش اگر پرت باشد، جنگ های کوچک را ببرد ولی نبرد اصلی را ببازد در نتیجه دیگر خودش را خیلی وقف این نکرد که مثلا من گنه کردم یا ... او اعتبار را در جای دیگری جستجو کرد. شعرهای آخر فروغ تا حدودی حتی سیاسی هستند یعنی نگاهش به جهان و جستجوی درستی و عدالت در اواخر عمر کاریش، وسعت و اهمیت می گیرد.
من فکر می کنم فروغ همان آدم است منتها چون در فضای درست تری قرار گرفته، با آدم های درست تری آمد و شد پیدا کرده، متون بهتری را خوانده و راهنمای متشخص و ممتازی مثل ابراهیم گلستان داشته و از همه مهم تر درون و باطنش مثل اسفنجی بوده که خوبی ها را گرفته و به خود جذب کرده و حماقت ها را پس زده، قاعدتا باید این طور شود.
یادمان باشد فروغ مثل کسی است که از خانه بیرون می آید یا می رود بالای پشت بام و دنیا را تماشا می کند. پروین اعتصامی به نظر من شاعر خیلی بزرگی است ولی از خانه بیرون نمی آید.
مکاشفه در دو حالت رخ می دهد. در وجه فروغ فرخزاد این مکاشفه به صورت تماشای جهان است. کاملا بیرونی. به همین دلیل است که در شعرهای مهم بعدی اش "من" درونش تخفیف پیدا می کند. نمی گویم از یاد می رود. اما مکاشفه پروین اعتصامی اصلا از نوع و جنس دیگری است. او آدمی است که به حرکت مورچه ها، نخود و لوبیا و صحبت میان سیر و پیاز توجه می کند و این هم جهان شگفت انگیزی است. اگر شعر پروین درست خوانده شود آن وقت متوجه می شویم کسی که توی یک چاردیواری است چطور دیوارها را نگاه میکند، چطور آجرها را می شمرد و چطور نخود و لوبیای بی قابل، جایگاه سخن گفتن پیدا می کنند.
یکی از چیزهایی که به نظر من متاسفانه به نحو غیرمنصفانه ای صورت می گیرد این است که این دو شاعر را با هم مقایسه می کنند. انگار این دو در یک جهان واحد به سر می برند یا رقبای همدیگر هستند یا نظرهایشان به یک سو و سمت است، نه واقعا اینطوری نیست. قطعا پروین اعتصامی از محدوده خودش یک وسعت شگفت انگیزی می سازد و فروغ فرخزاد وسعت شگفت انگیز جهان اطراف را با جان و من خودش همراه می کند و چیز فوق العاده ای می شود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شعرهایی که در سوگ فروغ سروده شد :

دوست
بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و باتمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست هاش هوای صاف سخاوت را ورق زد
و مهربانی را به سمت ما کوچاند
به شکل خلوت خود بود
و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
و او به سبک درخت میان عافیت نور منتشر می شد
همیشه کودکی باد را صدا می کرد
همیشه رشته صحبت را به چفت آب گره می زد
برای ما یک شب سجود سبز محبت را چنان صریح ادا کرد
که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل یک لهجه یک سطل آب تازه شدیم
و بارها دیدیم که
با چه قدر سبد
برای چیدن یک خوشه ی بشارت رفت
ولی نشد که روبروی وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب هیچ
و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم
سهراب سپهري

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دریغ و درد
چه درد آلود و وحشتناک
نمی گردد زبانم که بکویم ماجرا چون بود
دریغا درد ،
هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود …
چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟
که غمگین باغِ بی آواز ما را باز
درین محرومی و عریانی پاییز ،
بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟
چه وحشتناک !
نمی آید مرا باور
و من با این شبخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر
ندانستم ، نمی دانم چه حالی بود؟
پس از یک عمر قهذ و اختیارِ کفر ،
ـ چگویم ، آه ،
نشستم عاجز و بی اختیار ، آنگاه به ایمانی شگفت آور ،
بسی پیغام ها ، سوگندها دادم
خدا را ،  با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار ،
مبادا راست باشد این خبر ، زنهار !
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
وَنَفْشُرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را
تو را هم با تو سوگند ، آری !
مکن ، مپسندین ، مگذار
خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز ،
پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست
همین یک بار
ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا ، به حق هرچه مردانند ،
ببین یک مرد می گرید …
چه بی رحمند صیادانِ مرگ ، ای داد !
و فریادا ، چه بیهوده است این فریاد
نهان شد جاودان در ژرفتای خاک و خاموشی
پریشادخت شعر آدمیزادان
چه بی رحمند صیادان
نهان شد ، رفت
ازین نفرین شده ، مسکین خراب آباد
دریغا آن زن ِ مردانه تر از هرچه مردانند ؛
آن آزاده ، آن آزاد
تسلی می دهم خود را
که اکنون آسمان ها را ، زچشمِ اخترانِ دور دستِ شعر
بر او هر شب نثاری هست ، روشن مثل شعرش ، مثل نامش پاک
ولی دردا ! دریغا ، او چرا خاموش ؟
چرا در خاک ؟
مهدی اخوان ثالث

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شبنم و آه
آی گلهای فراموشی باغ
مرگ از باغچه خلوت ما می گذرد داس به دست
و گلی چون لبخند
می برد از بر ما
سبب این بود آری
راه را گر گره افتاده به پای
باد را گر نفس خوشبو در سینه شکست
آب را اشک اگر آمد در چشم زلال
گل یخ را پرها ریخت اگر
در تک روزی آری
روشنایی می مرد
شبنمی با همه جان می شد آه
اختران را با هم
پچ پچی بود شب پیش که می دیدم من
ابرها با تشویش
هودجی را در تاریکی ها می بردند
و دعاهایی چون شعله و دود
از نهانگاه زمین بر می شد
شاعری دست نوازشگر از پشت جهان بر می داشت
زشتی از بند رها می گردید
دختر عاصی و زیبای گناه
ماند با سنگ صبورش تنها
او نخواهد آمد
او نخواهد آمد اینک آن آوازی است
که بیابان را در بر دارد
او نخواهد آمد
عطر تنهایی دارد با خویش
همره قافله شاد بهار
که به دروازه رسیده است کنون
او نخواهد آمد
و در این بزم که چتری زده یادش بر ما
باده ای نیست که بتواند شستن از یاد
داغ این سرخ ترینن گل فریاد
کودکی را که در این مه سوی صحرا رفته است
تا که تاجی بنشاند از گل بر زلفان
یا که بر گیرد پروانه رنگینی از بیشه غم
با چه نقل سخنی
بفریبیمش ایا
بکشانیمش تا آبادی ؟
پای گهواره خالی چه عبث خواهد بود
پس از این لالایی
خواب او سنگین است
و شما ای همه مرغان جهان در غوغا آزادید
شعر در پنجه مهتابی
گریه سر داد و غریبانه نشست
سیاوش کسرایی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به جستجوی تو
بر درگاه کوه می گریم،
در آستانه دریا و علف
به جستجوی تو
در معبر بادها می گریم،
در چار راه فصول،
در چارچوب شکسته پنجره ای
که آسمان ابرآلوده را
قابی کهنه می گیرد
.....
به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است
و جاودانگی
رازش را
با تو در میان نهاد
پس به هیات گنجی در آمدی
بایسته و آزانگیز
گنجی از آن دست
که تملک خاک را و دیاران را
از این سان
دلپذیر کرده است
نامت سپیده دمی که بر پیشانی آسمان می گذرد
- متبرک باد نام تو
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را
احمد شاملو

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 فروغ فرخ زاد و حسین منصوری

گفتگو با حسین منصوری . فرزند خوانده فروغ :

۱-اولین باری که شما و فروغ همدیگر را ملاقات کردید کجا و چطور بود؟
نخستین دیدار ما در پاییز سال 1341 صورت گرفت، زمانی که فروغ به منظور ساختن فیلم "خانه سیاه است" به جذامخانۀ بابا باغی تبریز آمده بود. البته فروغ یکبار هم در تابستان همان سال از این آسایشگاه بازدید کرده بود، ولی در آن تاریخ من به اتفاق خانواده ام در جذامخانۀ محراب خان مشهد بودیم و چند هفته پیش از آمدن فروغ به باباباغی منتقل شدیم، یا بهتر بگویم تبعید شدیم که خود داستان دیگری ست. فروغ پس از ورود تلاش کرد بیماران را از دلیل آمدنش به چنان مکانی آگاه کند، ولی بیماران چون آذری زبان بودند و نمیتوانستند به راحتی با او گفتگو کنند به او پیشنهاد کردند به نزد پدرم زنده یاد نورمحمد منصوری برود که فارسی زبان و شخصی باسواد بود. فروغ وقتی به دیدار ما آمد با پدرم به گفتگو پرداخت و او را از نیت خود مطلع ساخت. پدرم نخست سخت شگفتزده شد که یک زن برای چنین منظور خیری به چنان محیطی آمده بود و شروع کرد با همان زبان و ادبیاتی که نمونه اش را در نامه هایی که بعدها به فروغ نوشته است میتوان دید از نیت او قدردانی کردن. اینبار این فروغ بود که پس از شنیدن اظهارات پدرم از اینکه با چنین شخصی روبرو شده جا میخورد و شگفت زده میشود، به طوری که از او کمک فکری میخواهد و همچنین میخواهد که برایش از وضع زندگی جذامی ها بگوید و این که انتظارات بیماران چیست و چگونه میشود به آنها کمک کرد و پدرم به نوبۀ خود به پرسشهای او پاسخ میدهد. من متاسفانه از جزییات آنچه این دو در گفتگوی خود ردوبدل کرده اند چیزی نمیدانم، فقط این را میدانم که پدرم به او گفته است که تحمل بیماری جذام آنقدرها دشوار نبوده که تحمل انسانهای سالم که با چشم حقارت به جذامیان نگاه میکنند. و فروغ خیلی خوب گفتۀ پدرم را میفهمد چون با خود او نیز در آن محیط همچون یک جذامی برخورد میشده است. حال که از پدرم سخن به میان آمد اجازه میخواهم به نکته ای اشاره کنم که سالهاست دلم را به درد می آورد. پس از درگذشت فروغ خبرنگاری که با یکی از اعضاء خانوادۀ فرخ زاد آشنایی نزدیک داشت به پدرم نامه مینویسد و از او میخواهد که نامه هایی را که فروغ برایش نوشته دراختیار او بگذارد که بچاپ برساند. پدرم بخاطر اعتمادی که به آن عضو خانوادۀ فرخ زاد داشت این نامه ها را به همراه یادداشتی برای این خبرنگار میفرستد و در یادداشت خود اینچنین میگوید: "باید به عرض برسانم که در مدت شش سال خانم فروغ بیش از یکصد نامه برایم فرستاده که بیشتر از پنج تای آن در دست نیست که به حضورتان تقدیم میدارم و عاجزانه تمنا دارم بعد از رونوشت، نامه ها را برایم بفرستید که این نامه ها برای ما از هرچه در جهان است عزیزتر و گرامی تر است، چون صاحب این نامه ها کسی بود که به خاطر خوشنودی خدا جان عزیز خود را وقف رفاه و آسایش کسانی چون ما کرده بود که همۀ مردم به چشم حقارت نگاهمان میکنند." و این خبرنگار نامه ها را هرگز پس نفرستاد و به تمنای عاجزانۀ مرد بیماری که من یقین دارم که به ذات شریف فروغ خیلی بهتر از او پی برده بود اعتنایی نکرد و دلش را شکست. میبخشید، درددل کوچکی بود که اگر نمیگفتم حق آن مرد بیمار که در دنیا چیزی با ارزش تر از نامه های فروغ برایش نمانده بود بیشتر پایمال میشد.
فروغ پس از گفتگو با پدرم متوجۀ پسربچه ای شد که چند قدم دورتر از او روی زمین نشسته بود و سخت سرگرم بازی با قلوه سنگ ها بود، همان بازیی را تمرین میکرد که به یک قل دوقل شهرت دارد. من هنوز دست سپید مادرم را میبینم که سنگی را به هوا پرتاب میکرد و پیش از آنکه سنگ به زمین بازگردد سنگهای دیگر را با مهارت جمع میکرد. من هم میخواستم هر طور شده به مهارت مادرم برسم. حواسم هیچ به پدرم و به کسی که با او گفتگو میکرد نبود، تمام تمرکزم متوجه سنگها بود. فقط یادم هست که از گوشۀ چشم دیدم که سایه ای به من نزدیک شد و وقتی بمن رسید گفت: "سلام، اسم من فروغه، اسم تو چیه؟" و من دیگر نمیدانم چه اتفاقی افتاد. فقط میدانم که از شنیدن صدا یخ زدم، و اگرچه در دو جذامخانه به بلبل ملقب بودم زبان در دهانم نچرخید که اسمم را بگویم. من حتا به او نگاه هم نکردم، خیره خیره به سنگی نگاه میکردم که به هوا پرتاب کرده بودم و همانطور در هوا ایستاده بود و به زمین نمی افتاد. نمیدانم چگونه این حالت خود را برایتان توصیف کنم که خدای نکرده گمان نکنید که دارم با تخیل خود چیزی بر قصۀ زندگیم اضافه یا کم میکنم. ولی گویا آن من ِ ناخودآگاه که به همه چیز آگاهی دارد زمان و جریان خون را از حرکت بازداشته بود تا نطفۀ این پیوند درست در این لحظۀ جادویی و غیرقابل وصف بسته شود. بعضی ها بر این نظرند که فروغ بین فرزند و فرزندخوانده اش شباهتی دیده است. من هرگز این نظر را قبول نداشتم، تا اینکه چند وقت پیش عکسی دیدم از پرویز شاپور و پسرش کامیار که در این عکس کامیار پنج یا شش ساله دیده میشد. بدون اغراق بگویم که در نگاه اول واقعا فکرکردم خودم هستم. این عکس را روزی که خانم پروفسور فرزانۀ میلانی به منظور شرکت در فیلم "ماه خورشید گل بازی" به مونیخ آمده بود به او هم نشان دادم و به شوخی گفتم که عکسی دارم با آقای شاپور و عکس را نشانش دادم. خانم میلانی که خود فروغ شناس است در ابتدا باورکرد، بعد به شک افتاد که چطور من در آن سن کم با پدر کامی ملاقات داشته ام. و وقتی که گفتم این من نیستم بلکه خود کامی است سخت یکه خورد. البته این را هم اضافه کنم که کامی امروز خیلی از من خوش تیپ تر است.
نمیدانم فلج عصبی ام چقدر طول کشید. پدرم که دید پسرش لال شده و نمیتواند حرف بزند به کمکم آمد و با همان ادبیات صادقانه اش خطاب به فروغ گفت: "غلام شما حسین." ولی این هم کمکی نکرد و من همچنان زبان بریده و بی حرکت در خواب مغناطیسی فرورفته بودم. فروغ که این وضع را دید به فکر چاره افتاد و راه حل را هم خیلی زود پیدا کرد. یک دوربین شکاری به همراه داشت که از کیفش بیرون آورد، به طرف پدرم گرفت و گفت: "حسین جون، از اینجا نگاه کن." من تا آن روز چنان چیزی ندیده بودم. نگاه کردم و یکه خوردم، چون پدرم در یک چشم بهم زدن چند فرسخ از جایی که قرارداشت دورتر رفت. هنوز در حیرت بودم که فروغ طرف دیگر دوربین را نشانم داد و گفت: "حالا از اینجا نگاه کن." و نگاه کردم و اینبار حیرتم بیشتر شد، چون پدرم آنقدر نزدیک آمده بود که میتوانستم چوب زیربغلش را لمس کنم. اینجا بود که از خواب پریدم و به خودم آمدم.
آشنایی ما اینگونه آغازشد.


2) آن زمان چند ساله بودید و می دانستید فروغ برای چه کار به آنجا آمده؟
شش ساله بودم و کوچکترین اطلاعی از آنچه میگذشت نداشتم. من از آنجایی که در میان جذامیان بدنیا آمده بودم دنیای واقعی ام همان محیطی بود که به آن خوگرفته بودم و هیچ تصوری هم از جهان انسانهای سالم نداشتم. در چشم من انسانهای سالم تعجب برانگیز بودند چون شباهتی به خودی ها نداشتند.


3) فروغ در آن زمان سه مجموعه شعر منتشر کرده بود و به هر لحاظ شناخته شده بود. آیا حساسیت های او را برای انجام فعالیت سینمایی اش به خاطر دارید؟
خیر، من وقتی به همراه او به تهران آمدم از شهرت و فعالیتهای او هیچ نمیدانستم، تنها چیزی که میدانستم این بود که او تنها انسانی است که موفق شده بود زبان مرا بند بیاورد و مرا شدید مجذوب خود کند. به همین دلیل در حضور او همواره خاموش بودم و تا آنجا که میشد سعی میکردم مزاحمتی برایش فراهم نیاورم، چون چنان به او دل بسته بودم که میترسیدم مرا از خود جدا کند. فردای شبی که به تهران رسیدیم مرا سوار آلفارومئوی آبی اش کرد و به استودیوی فیلم گلستان برد. اول دوستی را صدا زد که از ما عکس بگیرد، بعد به اتاق بزرگی رفتیم که چند نفر داشتند روی فیلمی کار میکردند. صحنه ای از فیلمی را روی پرده انداخته بودند و من خیلی تعجب کردم، چون فروغ را میدیدم که دارد از کسی سیلی میخورد. خیره به آن صحنه نگاه میکردم که فروغ مرا مخاطب قرارداد و گفت: " میبینی حسین جون چطور منو میزنه؟". دلیلش را نفهمیدم، فقط خیلی غمگین شدم. بعدها فهمیدم که آن صحنه قسمتی از فیلم "دریا" به کارگردانی ابراهیم گلستان بوده که فروغ در آن بازی میکرده و ناتمام مانده است. بعد به اتاق دیگری رفتیم و فروغ شروع کرد به کارکردن، نمیدانستم چه کار میکند. خیره به دستهایش که نگاتیو فیلمها را این سو آن سو میکشید نگاه میکردم که گفت: "ببین حسین جون میخوام یه چیزی نشونت بدم، نگاه کن این تویی". صحنه ای بود از فیلم "خانه سیاه است" و من با تعجب خودم را دیدم که چوبدستی پدرم را لای پاهایم گذاشته بودم و میدویدم. و شما براحتی میتوانید تصور کنید که من در عالم کودکانۀ خودم از دیدن این صحنه چقدر حیرت کردم. فروغ پس از مونتاژ این فیلم گویا نمیدانسته چه کلامی روی فیلم بگذارد. آنطور که آقای گلستان بعدها برایم گفت پیش او آمده و خواسته که او کلامی روی فیلم بگذارد، آقای گلستان هم ردکرده و گفته که این فیلم را تو ساخته ای کلامش را هم خودت رویش بگذار. و بالاخره فروغ تصمیم میگیرد از کتاب عهد عتیق کمک بگیرد و چند آیه را با صدای خودش بخواند و بعنوان گفتار فیلم استفاده کند. البته این را هم باید بگویم که فروغ در یکی دو جا نقل قول مستقیم از این کتاب نیاورده بلکه خودش چیزی را اضافه یا کم کرده است. بعنوان مثال وقتی میخواهد از آیۀ پنج مزمور ششم داوود که میگوید: "در موت ذکر تو نمیباشد. در هاویه کیست که ترا حمد گوید" استفاده کند این عبارت را تبدیل به جملۀ پرسشی کرده و میگوید: "در هاویه کیست که تو را حمد میگوید؟" یعنی برخلاف نظر داوود که میگوید مردگان ذکر تو را نمیگویند و در جهنم کسی نیست که به حمد تو مشغول باشد فروغ با نشان دادن بیمارانی که به شکرکردن خدا مشغولند از او میپرسد پس اینهایی که در جهنم تو را حمد میگویند کیستند؟
4) وقتی قرار شد آن دیالوگ ماندگار را در فیلم بیان کنید چه احساسی داشتید؟ به راستی به آنچه که در پاسخ معلم گفته بودید ایمان داشتید؟ به هر حال حقیقتی در آن سکانس ها هست که بیننده را آنطور جذب می کند. مثلا کودکی که در رابطه با پدر و مادر می گوید: « من نمیدانم..من هیچ کدام را ندارم...» برای من خیلی تاثیر گذار بوده... شما که آنجا بودید باید این حقایق را بهتر لمس کرده باشید.
در مورد دیالوگ کودکان در کلاس درس احساسی به من میگوید که فروغ بار اولی که به تبریز رفت تا اوضاع را از نزدیک بررسی کند، و وقتی دید چقدر بچه در آن محل زندگی میکند، به این فکرافتاد که صحنه ای با آن دیالوگ ها بیافریند. گمان میکنم آنچه را هم که کودکان باید میگفتند از قبل آماده کرده بود، چون همانطور که میدانید آن کلاس درس، و همچنین آن مسجد، در جذامخانه وجود نداشتند و فروغ آنها را خاص سناریویی که در نظرگرفته بود بازسازی کرده بود. فقط بار اول گویا آن بچه ای را که باید آن چند چیز قشنگ را میگفته ندیده بوده و چه بسا در همان دیدار نخست که با هم داشتیم به این نتیجه رسیده که این بچه همانی است که باید آن چند چیز قشنگ را بگوید. همانطور که در بالا هم گفتم فروغ از همان لحظۀ اول زبان مرا بندآورد، بطوری که در روزهای بعد هم که پیش ما می آمد باز من با همان زبان بریدگی لحظۀ اول مواجه میشدم، موردی که به مرور برایم به معمایی پیچیده تبدیل شده بود. و باز هم این را بگویم که من اصلا از کاری که داشت صورت میگرفت هیچ تصوری نداشتم، فقط دلم میخواست معجزه ای بشود و من بتوانم در حضور او چیزی بگویم و به او نشان دهم که من هم میتوانم حرف بزنم. تا اینکه یکروز مرا کنارکشید و گفت که آیا میتوانم چند چیز قشنگ را نام ببرم یا نه و آن چهار کلمه را برایم چندبار تکرارکرد. اینجا بود که دانستم نوبتم رسیده و حال میشود به او نشان دهم که من هم میتوانم حرف بزنم. و لحظه ای که معلم از من خواست که چند چیز قشنگ را نام ببرم من بدون آنکه متوجه باشم که چه کاری دارد صورت میگیرد فقط و فقط به نشانی خودش آن چند کلمه را تکرارکردم تا آن همه سکوت و زبان بریدگی را که داشت نفسم را بندمی آورد جبران کرده باشم. و فروغ هم بلافاصله فهمید که دارم تنها به نشانی خودش آن چند کلمه را میگویم و گویا چنان از این حالت متاثرشد که همان لحظه قاطعانه تصمیم گرفت که مرا با خود ببرد، این را بعدها با خواهرش زنده یاد خانم گلوریا فرخ زاد که از او پرسیده بود چه شد که حسین را آوردی در میان گذاشته بود.


5) مجموعه شعر تولدی دیگر بعد از ساخت خانه سیاه است منتشر شد. تحول فکری فروغ در این مجموعه و اشعار ایمان بیاوریم... بسیار مشهود است. زمانیکه فروغ اشعار این دوره را می نوشت به خاطر دارید؟
فروغ بعد از بازگشت از سفر تبریز دفتر تولدی دیگر را آمادۀ چاپ داشت. درنتیجه من نمیتوانستم شاهد سروده شدن شعری از این دفتر بوده باشم. یادم هست که دو سه ماه بعد از ورود به خانۀ فروغ روزی مرا با خود به جایی برد که نمیدانستم کجاست. با فردی صحبت میکرد که من چیزی از صحبتهایی که ردوبدل میشد نمی فهمیدم. توجه من لحظه ای به صحبتها جلب شد که صدای فروغ بالا رفت و با حالتی متشنج گفت: "آقا، این محصول شش سال کار منه، آنوقت شما سر سی شاهی دو زار با من چونه می زنید؟" بعدها فهمیدم که مخاطب او در آن روز مسئول انتشارات مروارید بوده و بحث نیز پیرامون نشر دفتر تولدی دیگر.
بله، من یکی دو بار شاهد شعرسرایی او بوده ام. بار اول در خانۀ خیابان بهار بود. پشت سر هم سیگار میکشید، دور اتاق راه میرفت و بلندبلند با خودش حرف میزد. من آن روز قدری ترسیدم چون دلیل تغییر حالت و آزردگی او را نمی فهمیدم و فکرمیکردم یک جایش دردمیکند، طور دیگری نمیتوانستم آشفتگی اش را برای خودم توجیح کنم. بار دوم هم در خانۀ خیابان مرودشت بود در زمستان سال چهل و سه. چند روز حالش بسیار منقلب بود و هیچکس را به خانه راه نمیداد. کارش را هم که به پایان رساند گویا دست به خودکشی زد، بطوری که آقای گلستان آمد و او را با خود به نزد پزشک برد. به تشخیص من در آن چند روز بود که بلندترین شعر خود یعنی"ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" را سرود.


6)اصلا شعر در زندگی فروغ چطور معنا می شد.البته از حرف ها و مصاحبه ها و اصلا خود اشعار فروغ می توان به جایگاه ارزشمندی که برای شعر قائل شده بود پی برد اما برای شما که آن روزها بسیار به او نزدیک بودید این جایگاه چطور معنا می یابد؟
خیلی باید مرا ببخشید که نمیتوانم به این پرسش شما پاسخ بدهم. من شش سال بیشتر نداشتم که با فروغ آشنا شدم. اگر قدری بزرگ تر بودم و با پدیده ای به نام شعر و شاعر آشنایی داشتم و پیرامون ادبیات و مشخصا ادبیات منظوم با خودش گفتگو کرده بودم شاید میتوانستم به این پرسش شما پاسخ بگویم. ولی متاسفم که او خیلی زود رفت و من چند سال پس از درگذشت او بود که تازه فهمیدم شعر چیست و او از چه جایگاهی در ادبیات ایران برخوردار است.


7) آخرین بار که فروغ را دیدید چه زمانی بود و بعد از آن حادثه و مرگ فروغ چه شد؟ شما نزدیک به چهل سال سکوت کرده بودید...
آخرین باری که فروغ را دیدم نیمروز دوشنبه 24 بهمن سال 1345 یعنی روز درگذشتش بود. فروغ تابستان آن سال به اروپا سفر کرده بود و مرا گذاشته بود نزد مادرش و وقتی هم که برگشت من همچنان نزد مادرش بودم چون به مدرسه میرفتم و دیگر نمیشد مرا پیش خودش ببرد. آن روز برای صرف نهار آمده بود و از هر زمان دیگری گرفته تر و خاموش تر به چشم می آمد. من هرچه منتظرشدم که مثل همیشه با مادرش شوخی کند و با صدای بلند بخندد بی فایده بود. درست مثل آن روز زمستانی گرفته و خاکستری و غمگین بود. پیش از آنکه راهی مدرسه شوم از من خواست که برایش سیگاربخرم. به سرعت تا چهارراه گمرک دویدم و برایش سیگار خریدم. سیگار را به همراه بقیۀ پنج تومان به او دادم و او هم پنج قرانش را بعنوان پول توجیبی به من داد. وقتی از مدرسه برگشتم امید داشتم که آن جیپ را جلوی در خانه ببینم ولی نبود. شب، پیش از آنکه به رختخواب برویم، آشنایی تلفن زد و خبر تصادف را داد، اما نگفت که آیا فروغ درگذشته یا نه. مادر فروغ شروع کرد به زارزدن. لباس پوشیدیم و با تاکسی به بیمارستانی در تجریش رفتیم. دیروقت بود و وقت ملاقات گذشته بود. دو سه نفری در باجۀ نگهبانی جلوی بیمارستان دور یک چراغ نفتی خود را گرم میکردند. مادر فروغ هرچه التماس کرد که بگذارند به داخل برود فایده نداشت. و وقتی پرسید لااقل به من بگویید دخترم زنده است یا نه، یکی از مردها جواب داد که خانم شما فرض کن دخترتان مرده. و مامان جان بیهوش بر زمین افتاد. پاسبانی آمد و یک تاکسی صدا زد و ما دوباره راهی خانه شدیم. وقتی رسیدیم سرهنگ و چند نفر دیگر که یکی از آنها سیروس طاهباز بود و خبر را شنیده بودند در منزل ما بودند. فردای آن روز به مدت چهل روز خانۀ ما در بن بست خادم آزاد مرتب پر و خالی میشد و سیل سوگواران بود که لحظه ای بند نمی آمد. نطفۀ سکوت من هم در همان روزها بسته شد. یادم هست که یکی از خویشاوندان نزدیک فروغ مرتب با خبرنگاران مصاحبه میکرد. من از دور شاهد صحبت هایش بودم و اگرچه ده سال بیشتر نداشتم ولی احساسی به من میگفت که اگر مادرخوانده ام زنده بود رضایت نمیداد که درموردش اینچنین صحبت شود. و وقتی که این خویشاوند فروغ که نامش را نمی برم شروع کرد با خبرنگاران درمورد روابط خصوصی فروغ صحبت کردن، موردی که باعث رنجش شدید آقای گلستان شد، آنجا بود که صدایی از درون به من گفت حسین تو در مورد مادرخوانده ات سکوت کن و چیزی نگو. من به این عهدی که با خود بسته بودم بیش از چهل سال وفادار بودم تا اینکه موضوع ساخته شدن فیلم "ماه خورشید گل بازی" توسط کارگردان آلمانی کلاوس اشتریگل پیش آمد.


8) وقتی قرار شد فیلم « ماه ، خورشید ، گل ، بازی » ساخته شود عکس العمل شما چه بود؟ گویا شما خواستار این بودید که این فیلم راجع به زندگی فروغ باشد...
فیلمساز آلمانی کلاوس اشتریگل که انسان بسیار شریفی است اواخر سالهای نود میلادی یک فیلم سینمائی ساخته بود با عنوان "ابر سبز" که در این فیلم یک پسر نُه سالۀ ایرانی به نام رمان هم بازی کرده بود. مادر رمان، خانم مرضیۀ کرمانی، یک مرکز کوچک فرهنگی در مونیخ راه اندازی کرده بود و میخواست در تابستان 2004 فیلم "خانه سیاه است" فروغ را در این مرکز به آلمانیها نشان دهد. از من هم دعوت کرد که بیایم و پس از نمایش فیلم چند شعر فروغ را که خود ترجمه کرده بودم به زبان آلمانی دکلمه کنم. من ابتدا نپذیرفتم چون راستش با شبهای شعر زیاد میانه ای ندارم. ولی سرانجام پذیرفتم چون میخواستم واکنش آلمانیها را به شعر فروغ از نزدیک مشاهده و بررسی کنم. مرضیه کلاوس را دو روز پیش از نمایش فیلم به طور اتفاقی در خیابان میبیند و از دعوت میکند که برای تماشای فیلم فروغ و شنیدن شعرها به محل اجرای برنامه بیاید. کلاوس در جواب او میگوید که با ادبیات شعری زیاد حشرونشری ندارد و آنقدر هم فیلم بیست و چهار ساعت میبیند که دیگر گنجایشش پر شده است. مرضیه به او میگوید که این فیلم یک فیلم معمولی نیست و سالها پیش در اوبرهآوزن برندۀ جایزه شده است. کلاوس با شنیدن نام اوبرهآوزن قدری کنجاومیشود و تصمیم میگیرد به برنامه بیاید چون بعنوان فیلمساز میداند که جشنوارۀ فیلمهای مستند اوبرهآوزن از چه اعتباری برخوردار است. کلاوس در شب نمایش شدید تحت تاثیر مستند فروغ قرارگرفت. پس از نمایش فیلم نوبت به من رسید که ترجمه ها را بخوانم. مجری برنامه پیش از آنکه شروع کنم فقط در یک جمله گفت که کسی که شعرها را میخواند فرزندخواندۀ فروغ وهمان پسرکی است که در فیلم نام چند چیز قشنگ را برد. اینجا بود که کلاوس به معنای واقعی کلمه قاطی کرد و شگفت زده شد. پس از پایان جلسه نزد من آمد و گفت قصۀ زندگی شما بقدری حیرت انگیز است که میتواند سوژۀ یک فیلم مستند قراربگیرد. بعد پرسید آیا اجازه دارد برای فرستنده های تلویزیونی نامه بنویسد و برای ساختن مستندی پیرامون سرگذشت فرزندخواندگی تقاضای بودجه کند یا نه. روشن است که مخالفت کردم و در جواب گفتم که مایلم مستندی دربارۀ شعر و شخصیت فروغ ساخته شود. کلاوس هم پذیرفت و نامه ای به تلویزیون آرته که ایستگاه تلویزیونی مشترک آلمان و فرانسه است نوشت، ولی متاسفانه جواب رد دریافت کرد، با این استدلال که آرته برای شاعران خودی هم بودجه در اختیار نمیگذارد دیگر چه برسد برای شاعری آسیایی که چهل سال پیش از دنیا رفته است. کلاوس ولی از اقدام خود دست نکشید و یکسال بعد نامۀ دیگری به آرته نوشت و اینبار به سرگذشت فرزندخواندگی اشاره کرد. از قضای روزگار این نامه رسید بدست خانم کارمندی که روز پیش از ایران برگشته بود و گزارشی در مورد اوضاع زنان در ایران برای تلویزیون آرته تهیه کرده بود. جالب اینجاست که این خانم در ایران با نام و اهمیت فروغ آشنا شده بود و پس از بازگشت کوشیده بود که ترجمۀ اشعار فروغ را به آلمانی یا فرانسوی پیدا کند و بخواند. این خانم از خواندن نامۀ کلاوس شدید هیجان زده میشود و نزد مدیر میرود و از او میخواهد که هرطور شده طرح کلاوس را تصویب کند، آرته هم موافقت میکند که بودجه در اختیار کارگردان قراربدهد و فیلم ساخته شود. پس از موافقت آرته تلویزیون ایالت باواریا هم موافقت میکند که بخشی از مخارج را به عهده بگیرد. کلاوس پس از آنکه موافقت ایستگاه های تلویزیونی را جلب کرد نزد من آمد و سعی کرد مرا راضی کند، همچنین قول داد که فیلم را طوری بسازد که فروغ از دریچۀ قصۀ فرزندخواندگی به بیننده معرفی شود. تصمیم گیری برای من کار راحتی نبود چون آن کسی که در اصل باید پیرامونش مستندی ساخته میشد من نبودم بلکه مادرخوانده ام بود، از طرف دیگر اگر رد میکردم چه بسا دیگر هرگز چنین فرصتی که نام فروغ خارج از مرزهای ایران به گونه ای مطرح شود دست نمیداد. مشکل دیگر این بود که کلاوس کوچکترین اطلاعی از ادبیات ایران نداشت و فروغ و شعر و سرگذشت او را نمی شناخت و وقتی هم که پذیرفتم با او همکاری کنم باز مطمئن نبودم که آیا او میتواند کاری قابل عرضه ارائه کند یا نه. درنتیجه هفته ها پیش از آغاز فیلمبرداری تا آنجا که میشد به او اطلاعات دادم و کوشیدم او را با فروغ، ادبیات و سرگذشتش آشنا کنم. خوشبختانه کلاوس انسان باهوشی است و خیلی سریع توانست با مواردی که به ایران و فروغ مربوط میشود ارتباط برقرارکند. همچنین توانست موافقت آقای ابراهیم گلستان و خانم فرزانۀ میلانی را به همکاری جلب کند. دغدغه های من زمانی کمی کاهش یافت که کلاوس به همراه دستیارش به ایران سفرکردند. شاید داستان را شنیده باشید. شبی در تهران و در منزل مهرداد فرخ زاد برادر فروغ مشغول تماشای آلبوم عکس های خانوادگی بودند که چشم کلاوس خورد به کارت پستالی که فروغ سال 1958 زمانی که در مونیخ زندگی میکرد به نشانی دوستی در شهر کلن نوشته بود. فروغ آدرس محل مسکونی خودش را هم در این کارت پستال قید کرده بود و شما خودتان را بگذارید جای کلاوس اشتریگل وقتی این آدرس به چشمش خورد. فروغ به خط لاتینی نوشته بود: فروغ فرخ زاد، خیابان ترزین، شمارۀ 93، مونیخ. خیابان ترزین، شمارۀ 93 در مونیخ درست نشانی همان خانه ای است که کلاوس اشتریگل سالهاست در آن زندگی میکند. وقتی خبر را به من دادند خیالم کمی راحت شد. گویا سرنوشت نشانه ای برایم فرستاده بود تا مطمئن شوم که کلاوس همانی است که باید این فیلم را بسازد.
فیلم پس از ساخته شدن در چند فستیوال در اروپا و آمریکا به نمایش درآمد، دو بار از تلویزیون های آلمانی پخش شد، روزنامه ها و سایتهای اینترنتی درباره اش نوشتند، و همچنین دوبار هم از شبکۀ صدای آمریکا پخش شد که در ایران هم دیده شد. اگرچه این فیلم بیشتر به سرگذشت فرزندخواندگی اشاره دارد ولی کنجکاوی بسیاری از غیرایرانیها را به فروغ برانگیخت. من نامه های زیادی از سراسر دنیا دریافت کرده ام که نگارندگان این نامه ها ابراز علاقه کرده اند که بیشتر با فروغ و آثارش آشنا شوند. ایرانی ها هم پیش از این فیلم با سرگذشت فرزندخواندگی آشنایی چندانی نداشتند و این فیلم باعث شد که توجه شان به این مورد بیشتر جلب شود. فیلم برای معرفی فروغ آنطور که باید و شاید کفایت نمیکند. من میکوشم که این کاستی را در کتاب آلمانی خود که پیرامون شعر و شخصیت فروغ در دست نگارش دارم جبران کنم.


9) شعر و ترجمه های خوب شما را خوانده ام. به عنوان یک شاعر ، از شعر های فروغ بگویید
در مورد فروغ و شعرهایش سخن بسیار گفته شده است. من شخصا فروغ را فقط یک شاعر نمیدانم، اگر به ویژه گی هایش دقت کنید میبینید که او انسانی چنداستعدادی و فراتر از یک شاعر بوده است. در زمینۀ بازیگری تئاتر میدانید که نقش خود را در نمایشنامۀ "شش شخصیت در جستجوی یک نویسنده" اثر لوئیجی پیرآندلو و به کارگردانی خانم پری صابری به خوبی ایفا کرده است. در فیلم سینمایی "دریا" به کارگردانی ابراهیم گلستان هم به گفتۀ خود آقای گلستان بازی درخشانی ارائه داده بود که اگر ساختن این فیلم ناتمام نمی ماند ما امروز با تسلط او به هنر بازیگری سینما نیز آشنا بودیم. فروغ همچنین با ساختن فیلم "خانه سیاه است" که از ماندگارترین آثار مستند سینمایی در جهان بشمار میرود استعداد بی نظیر خود را در زمینۀ کارگردانی و مونتاژ بروزداده است. فکرمیکنم اگر عمرش آنقدر زود به پایان نمیرسید چه بسا خود را بیشتر وقف استعدادهای دیگرش میکرد. در زمینۀ سرودن شعر نیز فروغ به تشخیص من یک مورد استثنایی است. شما اگر بخوانید:
تا به کی در ره یک لقمۀ نان
صیغۀ حاجی صد ساله شدن
هووی دوم و سوم دیدن
تا به کی ظلم و ستم خواهر من؟!
و بگویید که این شعر را یک شاعرۀ 77 ساله سروده که حرف هایش را در قالب مفاعیلی بهتر بیان میکند جای تعجب نیست. ولی وقتی که میبینید این شعر در دی ماه سال 1330 سروده شده و سراینده اش متولد دی ماه 1313 بوده و وقتی این شعر را سروده هفده سال بیشتر از عمرش را پشت سر نگذاشته تعجب میکنید. من شخصا حیرت میکنم وقتی میبینم که فروغ 23 ساله در دفتر سوم خود به موضوعاتی اشاره کرده و انگشت روی مشکلاتی گذاشته که ما امروز در جامعۀ ایران بیشتر با آنها مواجه هستیم تا خود فروغ. برای مثال در دفتر عصیان و در شعر "عصیان بندگی" میبینیم که برعلیه اخلاقیات خشک و تقدیس شدۀ جزمی طغیان میکند و آن کهنه خدایی را که مولوی هم از او بیزار بوده 52 سال پیش به باد انتقاد میگیرد، موردی که آنزمان به هیچوجه دغدغۀ خاطر روشنفکران ایران نبوده و ما امروز میفهمیم که آن دختر جوان کوشیده که هشدار بدهد، ولی افسوس که ندای هشداردهنده اش به گوشها نرسیده و بی تاثیر مانده است. این نکته بیانگر این واقعیت است که آن طور که خیلی ها ادعا میکنند فروغ صد سال از زمان خودش جلوتر نبوده، بلکه درست در راستای زمان پیش میرفته و این ما بودیم که صد سال از زمان خود عقب بودیم. مجموعۀ "تولدی دیگر" هم چه از نگاه فرم و چه به لحاظ محتوا حادثۀ بی نظیری در ادبیات منظوم ایران است. من مدتها از خودم میپرسیدم که فروغ در پاره ای از اشعار این دفتر مثل "فتح باغ"، "تولدی دیگر" و "عروسک کوکی" چگونه به زبانی که هیچگاه پیش از او نمونه نداشته است رسیده است. نمیدانم این ادعایم تا چه حد درست باشد، ولی احساسی به من بگوید که فروغ چون مدتی در ایتالیا زندگی میکرده به خاطر گوش فوق العاده حساس اش که من نظیر آن را تنها در حافظ سراغ دارم به طور ناخودآگاه تحت تاثیر موسیقی این زبان قرارگرفته و آن را به گونه ای در ابیات خویش به کار گرفته است. شاید درست به همین خاطر است که شعرهایش وقتی به ایتالیایی ترجمه میشوند از نگاه موسیقی کلام از هر زبان دیگری موزون تر و خوش آهنگ تر به گوش میرسند. نکتۀ دیگری که فروغ را برای من به معمایی تبدیل کرده است، گذشته از تغییر بنیادیی که او در سرنوشت خودم پدید آورده و سرگذشتی را از آن ِ من کرده که غربی ها از آن بعنوان یک افسانۀ حقیقی یاد میکنند، آگاهی اوست به عمر کوتاه خودش و به سرنوشت کشورش در آینده. شما شاید داستان آن زن کولی فالگیر را شنیده باشید که در فنجان قهوۀ فروغ چه دید. فروغ سه روز پیش از درگذشتش به اتفاق ابراهیم گلستان در کافه ای نشسته بود که یک زن کولی وارد میشود و فروغ از او میخواهد که فالش را بگیرد. زن کولی قبول میکند، ولی پس از اینکه نگاهی به درون فنجان می اندازد میگوید نه من امروز حالم خوب نیست و نمیتوانم فال بگیرم. و میرود. فروغ از واکنش زن کولی همان لحظه درمیابد که مرگش نزدیک است. شب همان روز در خانۀ یدالله رویایی مهمان بود. پیش از آن که به خانه برود شعری را روی کاغذ مینویسد و به دست رویایی میدهد. رویایی میگوید که فروغ نیم ساعت بعد دوباره برمیگردد و سراغ کاغذ را میگیرد و از آنجایی که کاغذ کوچک بود و جایی برای نوشتن نداشت در حاشیۀ آن مینویسد:
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است.
و این آخرین چیزی است که نوشته و سه روز بعد در اثر تصادف اتومبیل درگذشته است. و این سئوال همچنان باقی است که او از کجا به این امر آگاهی داشته است. و یا در شعر "آیه های زمینی" به روشنی دیده است که جامعه به سرعت به سمت یک فروپاشی میرود، موردی که دوازده سال پس از درگذشتش در سال 1357 واقعا صورت میگیرد. و برای اینکه خواننده فکرنکند که این پیش بینی اتفاقی بوده کلمۀ آیه را در عنوان شعر به کار گرفته و با اضافه کردن صفت زمینی تلویحا گفته است که این پیش بینی به آخر زمان و مواردی که قرار است در آسمان صورت بگیرد ربطی ندارد و موردی است کاملا ملموس و زمینی. و یا در شعر "کسی که مثل هیچکس نیست" با حرکت از انتظاری که جامعه به ظهور یک ناجی دارد آمدن کسی را پیش بینی کرده است که واقعا در سال 1357 ظهور کرد و هیچکس هم نتوانست جلوی آمدنش را بگیرد. این شعر شاید تنها شعر فروغ باشد که به تصور من درست فهمیده نشده است. بعضی ها فکرمیکنند که فروغ واقعا به استقبال این ناجی رفته است، درصورتی که کاملا عکس این است. فروغ در این شعر با زبان طنز رفته است در جلد یک آدم خام و ساده اندیش که توقع کل جامعه را نمایندگی میکند و از آنجایی که بخودش اعتمادی ندارد منتظر ظهور نجات دهنده است، بدون آنکه به خطرات آن واقف باشد و بداند که جامعه ای که فقط توسط یک ناجی واحد نجات داده میشود با چه اسارت و سیاه روزیی مواجه خواهد شد. و فروغ اصلا سر آن ندارد که از این کار جلوگیری کند چون میداند که این سرنوشتی است تغییرناپذیر و جامعه دیر یا زود به آن خواهد رسید. او تنها مثل یک مترجم صادق محتوای زمانۀ خود را بازتاب داده است. موارد دیگری نیز به ویژه گی های شعر فروغ مربوط میشود که تنها در زبان ترجمه مشخص میشود که این ویژه گی ها کدام ها هستند. من روزی از طرف یک موسسۀ فرهنگی آلمانی دعوت شدم که شعر "عروسک کوکی" او را که به آلمانی ترجمه و در یک آنتولوژی منتشرکرده بودم در مجلسی به زبان اصلی بخوانم. خانم هلگا رولوف هم که صدای بسیار زیبایی دارد و در رادیوی آلمان شعر دکلمه میکند دعوت شده بود که همین شعر را به آلمانی بخواند. شما حتما این شعر را میشناسید و شاید با صدای خود فروغ شنیده باشید. شما وقتی این شعر را که شدیدا اعتراضی و انتقادی است به زبان فارسی میخوانید یا با صدای فروغ میشنوید بیشتر از روانی و لطافت کلام که به یک نیایش یا زمزمۀ خاموش یک انسان تنها شباهت دارد متاثر میشوید، بدون آنکه هیجان زده شوید. من شبی که قرار بود این شعر خوانده شود از خانم رولوف خواهش کردم که ابتدا او به زبان آلمانی بخواند و بعد من به زبان اصلی. شاید باور نکنید، خانم رولوف تحت تاثیر محتوای شعر و بدون آنکه بداند که در زبان اصلی موسیقی ملایم شعر محتوا را تحت الشاع قرارمیدهد چنان با آب و تاب این شعر را خواند که جماعت حاضر در سالن در حین دکلمه اش سخت به هیجان آمدند و دوبار کف زدند. مورد دیگر به شعر "دیوارهای مرز" از دفتر "تولدی دیگر" مربوط میشود که بعید میدانم اگر به یک زبان دیگر ترجمه نشود خوانندۀ فارسی زبان به نکات ظریفش پی ببرد. این شعر اینگونه آغاز میشود: " اکنون دوباره در شب خاموش..." من شب خاموش را به آلمانی "اشتیله ناخت" ترجمه کرده بودم که به انگلیسی میشود "سایلنت نایت". بعد یادم آمد که اشتیله ناخت به آلمانی به یک شب خاص اطلاق میشود که همان شب تولد مسیح یا کریسمس است. درنتیجه برای "خاموش" لغت دیگری انتخاب کردم که این تداعی پیش نیاید. شعر را تا به انتها رفتم و در پایان در کمال تعجب دیدم که شعر اینگونه تمام میشود: "شاید که عشق من \ گهوارۀ تولد عیسای دیگری باشد." این موردی نیست که شما در فارسی بلافاصله به آن پی ببرید. در مورد شعر فروغ در این فرصت کوتاه مجال آن نیست که من بیشتر سخن بگویم. اجازه دهید که به موارد دیگر در کتاب آلمانی خود که پیرامون شعر و شخصیت فروغ در دست نگارش دارم بپردازم. فقط در یک کلام بگویم که من فروغ را یک شاعر الهامی و بنیان گذار مکتب صدا در ادبیات منظوم ایران میدانم.


10) به عنوان آخرین سوال یک خاطره از فروغ برایمان نقل کنید یا هر چیزی که گمان می کنید باید بیان شود و خوب است که دوستداران و مخاطبان فروغ فرخزاد بدانند...
راستش نمیدانم چه خاطره ای را بگویم که مخاطبان سایت شما حتما باید بدانند. آنچه را که در مورد فروغ باید دانست فقط در شعرش باید جستجو کرد و بس. خاطرات من از فروغ برمیگردد به زمانی که شش سال بیشتر نداشتم. خاطره ای که یادم می آید به یک عادت دوران کودکیم مربوط میشود که نه من توضیحی برایش داشتم و نه فروغ. فروغ پیش از آنکه از خانه بیرون برود می نشست جلوی آینه و آرایش مختصری میکرد. او که می نشست جلوی آینه من اگر آب یا توپ به دست داشتم زمین میگذاشتم و میرفتم مینشستم کنار آینه، فروغ خودش را در آینه تماشا میکرد و من هم او را تماشا میکردم. دفعات اول فکر میکرد که این مورد اتفاقی است. اما به مرور متوجه شد که نه اتفاقی نیست و گویا کودکی که با خودش از تبریز آورده این کار را بدلیل یک کشش درونی انجام میدهد و ذاتا اهل نظر است. یادم هست که یک بار هم از من پرسید که حسین جان تو چرا می نشینی و من را تماشا میکنی، من اما جوابی برایش نداشتم. آن زمان ها تنها زندگی می کردیم و من می دیدم که او مشغله زیاد دارد و تا آنجا که میشد سعی میکردم سر راهش قرار نگیرم، حتی اینطور وانمود میکردم که وقتی از خانه بیرون می رود و من تنها میمانم اصلا ناراحت نیستم. ولی واقعیت این بود که وقتی تنها می ماندم به شدت غمگین می شدم. یک روز پیش از آنکه برود باز نشست روبروی آینه و من هم نشستم کنار آینه تا تماشایش کنم. کارش که تمام شد برخاست و کیفش را برداشت و مرا بوسید و خداحافظی کرد. ولی گویا اینبار نتوانستم سرش را کلاه بگذارم و طوری وانمود کنم که از رفتنش ناراحت نیستم. گویا با آن نگاه تیزبینی که داشت غم را در چشمانم دید چون ناگهان چیزی گفت که من اصلا انتظارش را نداشتم. گفت: حسین جان چرا می خواهی اینجا تنها بنشینی، بلند شو با من بیا. و من مثل راکت از جایم پریدم و به همراهش راه افتادم. نمی دانستم به کجا می رویم، ولی رفتیم به جایی که عده ای جمع بودند. بعدها فهمیدم که آنجا محل تمرین نمایشنامۀ "شش شخصیت در جستجوی یک نویسنده" بود. وقتی رسیدیم کارگردان نمایشنامه خانم پری صابری به فروغ گفت که نمی توانند تمرین کنند چون کودکی که در نمایشنامه نقشی داشت مریض شده و نیامده بود. بعد فکری به نظرش رسید، از فروغ خواست که من نقش آن کودک را بازی کنم تا بتوانند تمرین را شروع کنند. فروغ هم مرا کشید کنار تا به من بگوید که نقش من چیست. من کوچکترین اطلاعی از آنچه میگذشت نداشتم و اصلا نمیدانستم تئاتر چیست. فروغ گفت ببین حسین جان تو روی یک صندلی نشسته ای و من می آیم پیش تو و شروع می کنم با تو صحبت کردن. تو باید مواظب باشی که من هرچه به تو می گویم تو نباید جوابی بدهی. و سه بار این نکته را که هرچه میگوید من اصلا نباید چیزی بگویم تکرار کرد. من دیدم که این کار از آب خوردن هم راحت تر است. رفتم روی صحنه و نشستم روی یک صندلی. پس از چند لحظه فروغ آمد و همانطور که قبلا گفته بود شروع کرد با من صحبت کردن. من اول قدری جا خوردم چون حالت هایش به کلی تغییر کرده بود و حرف هایش برایم نامفهوم بود. ولی یادم مانده بود که هیچ چیز نباید بگویم. فروغ هرچه گفت طبق خواستۀ خودش جوابی ندادم. گفت و گفت و گفت، و من هم همچنان خاموش بودم و چیزی نمی گفتم. ناگهان گفت: حسین جان چرا می خواهی اینجا تنها بنشینی، بلند شو با من بیا. این را که گفت سکوتم را شکستم و گفتم باشد برویم. شلیک خنده بود که از هر سو شنیده میشد، همه خندیدند، همه بجز خود فروغ.
 مه ناز یوسفی/ دی ماه 1388

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

نوشته شده توسط داوود  | لینک ثابت |